حرفهایی باخدا
بی صدا طرحم می کنی ُ ومن بی آنکه نگاه تو را بخوانم صبورانه خود را به پایان ترسیم نزدیک می بینم.
گاه هوای اطراف آنقدر نامساعد است که بوم وجودم رنگها را تا مدتها به خود نمی گیرد وتا خشک شدن
در گوشه دنج ُ کسی نگاهی به آن نخواهد انداخت.
گاه غیر منتظرانه رنگ ها را در پالت یک به یک بر هم میزنی ُ آبی ُسبزُ قرمزُ زرد که گاه مرا تا اوج نگاه بالا
می برد تا میخی پیدا شود که مرا بر دیوار بزنی ناباورانه دستت را به سوی رنگها می بری و باز با زمینه
سفید نقش زیبایش محو می شود .
کدام رنگ را می پسندی ُ با همان طرحم را تمام کن.جنس کهنه بومم نازک گشته ُ پیداست دیگر نای
چند طرح بودن را ندارد ُبگذار با اجازه ات حرفی زده باشم نقاش خوبم!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 10:39  توسط سمیه امیرخانی
|
